محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1111
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مدهاد اگر من ترا زينهار دهم . بفرمود تا عبد الله را به زندان كردند . و به مدينه اندر هيچ كس نيارست سخن گفتن . پس منصور به حجّ شد و رياح را گفت تا من از حجّ بازآيم ايدون كن كه هر چه از فرزندان حسن على بيابى به مدينه همه را به زندان اندركن . منصور برفت . و رياح هر چه از آل حسن به مدينه بودند همه را طلب كرد و بگرفت . و دوازده تن از ايشان به زندان كرده بود . و اين محمّد الامام دختر مردى از فرزندان عثمان به زنى داشت ، نام آن مرد محمّد بن عبد الله بن عمرو بن عثمان بن عفّان ، و نام آن دختر رقيّه بود . رياح او را نيز بگرفت و بازداشت . منصور چون از حج باز آمد به راه شهر مدينه نيامد ، به منزلى فرود آمد نام او ربذه . و رياح سوى وى شد . و هر چه كرده بود او را بگفت . منصور گفت : احسنت ، نيكو آوردى ، ايشان را هم چنان با بند سوى من فرست . رياح به شهر بازآمد و آن سيزده تن را با بندها بيرون آورد . و كس بود از ايشان كه بر گردن غلّ و سلسله بود ، و چون از زندان بيرون آوردشان بر خران فگند و به ميان بازار مدينه فرو آوردند و مردمان بگريختند و بگريستند و به خداى عزّ و جلّ بناليدند از آن تظلَّم ، و خروش ايشان به آسمان برشد . و ايشان را سوى منصور آوردند به ربذه . و ديگر روز منصور ايشان را پيش خواست و بفرمود تا همه را پيش [ او ] به عقابين اندر كشيدند و به تازيانه بزدند و بيرون بردند و بر در سراپردهء نامحمود بينداختند . و منصور سرهنگى را بر ايشان موكّل كرد با پانصد مرد و گفت : ايدون كن كه ايشان را به يك منزل از پس من همى آرى تا به كوفه ، و هر كه از ايشان غل ندارد او را غل كنى . و همان روز به عمارى اندر نشست و برفت . از يك سو او نشسته بود و از يك سو ربيع ، و چون از در بيرون آمد آن اسيران را بر در فگنده بودند . پس عبد الله بن الحسن پدر محمّد الامام گفت : يا با جعفر ، ما با اسيران شما روز بدر چنين نكرديم كه شما امروز با ما همى كنيد . و عبّاس بن عبد المطَّلب روز بدر به دست علىّ بن ابى طالب اسير بود . منصور سر از عمارى بيرون كرد و بفرمود تا اشترش نزديك عبد الله بردند و خيو بر روى عبد الله